صدايم می زنی

ومن چون اب در نشيب به سويت سرازير می شوم

دستانت چون پیچکی به دورم می پیچند

وبوسه هايت در عمق جانم ريشه می دوانند

ندای قلبم دگر باره شوری تازه می يابد

ما در دالانهای تاريکی و وهم روزنی از نور يافته ايم

ما به سوی نور قد می کشيم

در هوای بی چگونگی جوانه می زنيم

و طعم میوه ی مان شبرينی راز اميز عشق است

/ 0 نظر / 4 بازدید